تبليغاتX
دفترچه یادداشت

دفترچه یادداشت

قسمتی از کنش ها و واکنش های علی و حوضش

به نام خدا

سلام 

خیلی کارام فشرده هست ولی دیگه چیکار کنیم وبلاگه دیگه! به طور خلاصه الان دارم مثل جت تایپ می کنم!
از ماست که بر ماست: 
امروز سر کلاس برا اینکه حال و هوا عوض بشه وقتی یکی از دانش آموزا موقع بیرون رفتن سرخورد و پخش زمین شد من برای عوض شدن حال و هوا گفتم: یه خاطره ای دارم از دوران پیش دانشگاهی البته ما با معلمایی که باهاشون شوخی داشتیم این کارو می کردیم و البته من هم هیچ وقت این کارو نکردم و اصلا هم شما این کارو انجام ندید چون اصلا اندازه ی کلاسای شما با کلاسای ما فرق داره. ما یکی از بچه ها رو می گرفتیم در کلاسو باز می کردیم و به طور ناگهانی شوتش می کردیم داخل کلاس اون بیچاره هم پخش زمین می شد! یکی از بچه ها گفت: آقا اینکه چیزی نیست ما پارسال ترقه توی کلاس می زدیم! و یکی ازبچه های دیگه گفت: آقا خیلی خوب از شما شورع می کنیم این سری که اومدی شوتت می کنیم تو کلاس! در اینجا بود که فهمیدم بسیاری از بچه ها فکر کرده اند ما به جای دوستامون معلممونو شوت می کردیم! که با کلی توضیح فکر کنم مشکل رفع شد! 

یه توضیح برا امیرعباس: گویا یکی از دوستان امیرخان رو می خواستند شکنجه کنند فرستادنش تو یه اتاق دایره ای شکل و گفتن: برو یه گوشه بشین!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آبان1388ساعت 11:8 بعد از ظهر  توسط علی  | 

به نام خدا

سلام

۱. یه مرشد می خواستم منو راهنمایی کنه! اگه کسی معنی این عبارت رو فهمید توضیح بده ممنون می شم:

کوزه ی سفالین که بر زمین زنند شکند         عجب نیست

اما کوزه ای که پنجاه بار بر سنگلاخ زدند نشکست

بر ریگ نرم افتاد بشکست              عجب است

۲.

دلا مشتاق دیدارت / قریب و عاشق و مستم

کنون عزم لقا دارم / هم اینک رخت بر بستم

تویی قبله همه عالم / زقبله رو مگردانم

بدین قبله نماز آرم / به هر وادی که من هستم

۳.

ما از تبار عاشقانیم / با مهربانی هم زبانیم

ما هم آوا با راستان / هم پیمان با عشق سرخ ایران

ما لبخند گل هاییم / بهار دل هاییم

آیینه ی فرداییم

هر صبح چشم بیدار ما / جان سرشار ما

به لطف یزدان / به مهر ایران

همواره روشن / همواره در همه جا

از هر کران عاشقان سوی تو

دل ها روشن از راه دلگوی تو

با جان و دل با شور سازندگی

می خوانیم نغمه های پایندگی

می رویم در راه روشن فردا

ما با هم

۴. این گوشه ی چهارم هم که فعلا عجیب شلوغه (البته از لحاظ اولویت اولین گوشه هست) که از گفتنش معذورم بدارید!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط علی  | 

به نام خدا

سلام

از اول ترم تا حالا چند تا اتفاق جالب افتاده می نویسم:

۱. چند روز پیش سر کلاس برنامه سازی نشسته بودیم استاد رفته بود بیرون با موبایل صحبت کنه دیدم بچه ها لبخند عظیمی بر لب دارند. موضوع رو جویا شدم گفتند که یکی از دوستان (که براشون احترام زیادی قائلم و اسمشون رو نمیارم که مبادا ناراحت بشن) درس مقاومت مصالح رو حذف کردن! رفتن درس شناخت فلزات صنعتی گرفتن! بعد از اون هم شناخت فلزات رو حذف کردن و بالاخره درس انقلاب و ریشه های آن را گرفته اند! (درس مقاومت مصالح یه چیزی تو مایه های دینامیک و ترمودینامیک هست که از دروس پایه ی رشته ی ما هست)

۲. عالم بی عمل: یکی از اساتید محترم و دوست داشتنی دیروز سرکلاس حاضر شده در حالی که کمر درد داشته. وقتی علت رو از او جویا شده اند گفته: (( ما خواستیم از نیروی جوانی استفاده کنیم و یک جسم ۸۰ کیلویی (هشتاد کیلوییییییییی!) رو بلند کردیم که به این روز افتادیم)) در نتیجه کلاس های امروز و فرداشون رو هم تعطیل کردن. می خواستم ببینم این استاد مکانیک که این همه دم از safely factors  می زنه فکر این رو نکرده که این بدن که حدود ۷۰-۸۰ کیلو وزن داره نمی تونه این بار رو تحمل کنه؟ گویا مهره ها و دیسک و مفاصل کلا ستون فقرات ایشون از حالت الاستیک خارج و به حالت پلاستیک تشریف برده اند! در نتیجه عمرا به این راحتیا خوب بشه!

البته در روایتی دیگه هم گفته می شه که ایشون قبل از بلند کردن این بار محاسبات مربوطه رو انجام داده بودن ولی چون این محاسبات با نرم افزار قفل شکسته بوده داده های اشتباهی عاید ایشون شده

۳. استاد درس دینامیک (دینامیییییییییییک!) (دینامیک تنها درس چهارواحدی رشته ی مهندسی مکانیک است) عازم حج واجبند و گویا یک ماهی ما باید به جای دینامیک در دانشگاه تک چرخ بزنیم! البته راه حل دیگه هم اینه که بریم پرتقال فروش رو پیدا کنیم که اینقد ایشون سر کلاس نگن: پیدا کنید پرتغال فروش را! و یا حداقل بریم نخ ها رو دنبال کنیم که حداقل حرکات مقید رو یاد بگیریم

ببخشید که این سه تا خبر یه ریزه تخصصی بود. عوضش یه جمله قصار و یه شعر می نویسم:

هیچ گاه مدل های خاص را به عنوان الگو در ذهن قرار ندهیم

 

شعر:

امروز در راه روشن فردا / دنیا می بیند عزم مارا

فردا دنیا با حیرت خواهد دید / ایران فاتح قله ها را

همواره در احتزازیم / سربلند و سرفرازیم

در راه سازندگی

با هم یک دل و یک صدا / همره و همنوا

می سازیم فردامان را

 

ای بهار آرزوهایم

ای شکوه صبح فردایم

ای تمام گفتگو هایم

سوره های سبز آوایم

ایران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 مهر1388ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط علی  | 

به نام خدا

در اتاقی 

       که به اندازه ی یک تنهایی است 

دل من 

       که به اندازه ی یک عشق است 

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 9:47 قبل از ظهر  توسط علی  | 

به نام خدا
سلام
می خواستم دوباره شعر (( از خون جوانان وطن لاله دمیده )) رو بنویسم دیدم تکراریه خوب شما خودتون حس و حال شعرشو به خودتون بگیرید ممنون می شم.
در عوض چندتا جمله می نویسم: 
مدتی پیش وقتی 3-4 سال سن داشتیم وقتی بابا سر نماز بود او یک رکوع می رفت ولی ما که کنارش ایستاده بودیم 5-6 تا رکوع می رفتیم. بابا به سجده می رفت و ما کلا به جای سجده روی زمین ولو می شدیم و می خوابیدیم. بابا فقط پیشانیش را روی مهر می گذاشت ولی ما از سر ذوق مهر را می خوردیم. بابا قرآن را با یک دست می گرفت ولی ما قرآن را روی سرمان با دو دست نگه می داشتیم. 
یه چیزی این وسط عوض شده ...
+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط علی  |