سلام
خیلی کارام فشرده هست ولی دیگه چیکار کنیم وبلاگه دیگه! به طور خلاصه الان دارم مثل جت تایپ می کنم!از ماست که بر ماست:
امروز سر کلاس برا اینکه حال و هوا عوض بشه وقتی یکی از دانش آموزا موقع بیرون رفتن سرخورد و پخش زمین شد من برای عوض شدن حال و هوا گفتم: یه خاطره ای دارم از دوران پیش دانشگاهی البته ما با معلمایی که باهاشون شوخی داشتیم این کارو می کردیم و البته من هم هیچ وقت این کارو نکردم و اصلا هم شما این کارو انجام ندید چون اصلا اندازه ی کلاسای شما با کلاسای ما فرق داره. ما یکی از بچه ها رو می گرفتیم در کلاسو باز می کردیم و به طور ناگهانی شوتش می کردیم داخل کلاس اون بیچاره هم پخش زمین می شد! یکی از بچه ها گفت: آقا اینکه چیزی نیست ما پارسال ترقه توی کلاس می زدیم! و یکی ازبچه های دیگه گفت: آقا خیلی خوب از شما شورع می کنیم این سری که اومدی شوتت می کنیم تو کلاس! در اینجا بود که فهمیدم بسیاری از بچه ها فکر کرده اند ما به جای دوستامون معلممونو شوت می کردیم! که با کلی توضیح فکر کنم مشکل رفع شد!
یه توضیح برا امیرعباس: گویا یکی از دوستان امیرخان رو می خواستند شکنجه کنند فرستادنش تو یه اتاق دایره ای شکل و گفتن: برو یه گوشه بشین!

